ترک عبدالحسین

مختصری از زندگینامه :
تشنه لب رفت،با یاد کربلاییان... "دلش نمی‌خواست کسی از کارهای خوبش خبردار شود"،"بنابر وظیفه،به جنگ دشمن رفت اما وظیفه درس خواندن را فراموش نکرد"،"هر کار از دستش برمی‌آمد،انجام می‌داد؛آموزش قرآن می‌داد،با سخنرانی در مدارس،روشنگری می‌کرد،برای امنیت محله،شب تا صبح نگهبانی می‌داد،خوب درس می‌خواند،جبهه می‌رفت" و...مادر با تصویر صادقانه ای که از عزیز سفرکرده اش ترسیم می‌کند،آینه ای در مقابلمان قرار می‌دهد و وادارمان می‌کند که بنشینیم و بی‌واسطه با فردی که در آینه می‌بینیم،خلوت کنیم و لاجرم قضاوت کنیم درباره زندگی و کرده ها و گفته های او...و خوش به حال کسی که از دیدن فرد در آینه،احساس رضایت و غرور کند...شاید اگر همه در هر برهه ای،با هرآنچه در اختیار دارند،بهترین کاری که از دستشان برمی‌آید انجام دهند،دیگر هیچ واهمه ای از روبرو شدن با آینه وجود نداشته باشد... این بار حاجیه خانم "معصومه کُندُری"،مادر شهید "عبدالحسین ترک"،به ضیافت خاطره های سرو جوانش دعوتمان کرد... گمنام نام آشنا "هرچه سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند،نتوانست.در همان حال که با نگاه غضب آلودش عبدالحسین را در جایش میخکوب کرده بود،با عصبانیت گفت:مدرسه رو یا صبح تا ظهر می‌رن یا ظهر تا عصر.آخه بچه جون!تو کجا می‌ری و چی کار می‌کنی که صبح می‌ری و شب می‌آیی؟...و عکس العمل عبدالحسین،باز هم سکوت بود و سکوت.چیزی که برادر بزرگترش را که حق پدری به گردنش داشت،بیشتر عصبانی می‌کرد.همه نگرانی پسر بزرگم برای این بود که می‌ترسید عبدالحسین گرفتار دوستان ناباب شده باشد و پایش به جاهای نامناسب باز شده باشد.یک شب که دوباره عبدالحسین دیر کرده بود،هرچه وقت تلف کردم تا از راه برسد و بعد سفره شام را باز کنم،نیامد.هرچند به او اعتماد کامل داشتم اما به پسر بزرگم گفتم:من،نمی‌تونم برم سراغش اما تو مردی و می‌تونی بری ببینی کجا می‌ره و با کیا نشست و برخاست داره.او هم با اکراه لباسش را پوشید و رفت و یک ساعت بعد که برگشت،گفت: مادر!دیگه هیچ وقت از عبدالحسین نپرس کجا می‌ره و کی میاد!گفتم:چرا؟سرش را پایین انداخت و گفت:اون جای بدی نمی‌ره.تو پایگاه بسیج مسجد پیداش کردم که داشت به بچه ها قرآن درس می‌داد..."مادر با لبخند در ادامه می گوید:"هیچ وقت دوست نداشت کسی از کارهای خوبش باخبر شود.وقتی برای اولین بار به جبهه رفت،برایش آش پشت پا پختم اما فردای آن روز برگشت!گفتم:پس چرا نرفتی؟گفت: اعزاممون یکی دو روز عقب افتاد.و بعد با لحن گلایه آمیزی گفت:داشتم می ‌اومدم،سید محمود(همسایه) رو دیدم.گفت:تو چرا هنوز اینجایی؟مگه نرفته بودی جبهه؟ما آش پشت پاتم خوردیم...مادر!چرا به همه گفتی من رفتم جبهه؟نمی‌خواستم کسی بدونه..." چه جوابی داری مادر؟ "تازه از راه رسیده بود.استکان چای را که در مقابلش گذاشتم،انگار رشته افکارش پاره شد.می‌فهمیدم فکرش مشغول چیزی است اما نمی‌توانستم حدس بزنم.بالأخره خودش زحمتم را کم کرد.برگه ای از جیبش بیرون آورد و جلوی دستم گذاشت و گفت:اینو امضا کنید.گفتم:چی هست؟گفت:رضایتنامه.می‌خوام برم دوره آموزشی واسه جبهه...شوکه شده بودم.اصلأ انتظارش را نداشتم عبدالحسین بخواهد من و 3خواهرش را رها کند و برود.با ناراحتی گفتم:تا حالا زحمت ما گردن برادرات بود اما اونا باید به فکر زن و بچه خودشون باشن.خیال می‌کردم به لطف برادرات دیپلمتو می‌گیری و عصای دستم می‌شی اما هنوز درستو تموم نکرده،حرف از رفتن می‌زنی؟نه.امضا نمی‌کنم.چیزی نگفت و رضایتنامه را در جیبش گذاشت اما یک هفته بعد دوباره با همان برگه در مقابلم نشست.گفتم:مگه نگفته بودم امضا نمی کنم؟گفت:چرا اما منم خواستم بگم روز قیامت،پیش خانم فاطمه زهرا(س) و امام حسین(ع) جلوی راهتو می‌گیرم و می‌گم من می‌خواستم برم جبهه و از اسلام دفاع کنم اما مادرم اجازه نداد.اون روز چه جوابی داری به اون بزرگواران بدی؟...با آن حرف،دهانم را بست.رضایتنامه را که امضا کردم،انگار تمام تهران را قباله کردم به نامش!بس که خوشحال شد..."‌مادر مکثی می کند و برای اینکه حق پسرش را ادا کرده باشد،می‌گوید:"جبهه را به خواست خودش رفت اما هیچ وقت از درسش که خیلی برای من مهم بود،غافل نشد.همیشه کتابهایش را هم با خودش به منطقه می‌برد و نه تنها توانست دیپلمش را بگیرد بلکه همان سال اول،در دانشگاه هم پذیرفته شد.با وجود جوانی،آنقدر از نظر علمی و فکری قوی بود که در مسجد به بچه ها درس می داد و در مدارس سخنرانی می کرد." جا مانده از کاروان "هنوز چند روزی از شروع ترم سوم دانشگاه نمی‌گذشت که یک روز آمد و بی مقدمه رفت سراغ ساکش.در مقابل نگاه متعجب من،گفت:امام گفتن در این شرایط حساس جنگ،هر کس می‌تونه کاری انجام بده،حتی در حد آب دادن به دست مجروحان،خودشو به جبهه‌ها برسونه...منم تصمیممو گرفتم.دوباره می خوام برم...گفتم:مگه فقط تو باید بری؟تو قبلأ رفتی و وظیفه‌تو انجام دادی.اصلأ تکلیف درس و دانشگاهت چی می‌شه؟در جوابم گفت:هر کس به جای خودش.نگران دانشگاه منم نباش.حتمأ برامون کلاس جبرانی می‌ذارن.من باید برم.اما این بار،می‌مونم تا جنگ تموم بشه..."مادر سری به حسرت تکان می‌دهد و می گوید:"فکر نکنی اینجا هم که بود،مال ما بود ها!یک لحظه از فکر هم‌رزمانش غافل نبود.یادم هست شب عید،همه بچه‌ها می‌خواستند در خانه ما جمع شوند.صبح به عبدالحسین گفتم:یه امشب رو زود بیا خونه که شب عیدی با خواهر و برادرات دور هم باشیم...با لحن خاصی گفت:چرا اینجوری می‌گی مادر؟پس اونایی که تو همین شب عید،تو جبهه و جلوی توپ و تفنگ دشمن هستن،خواهر و برادر ندارن؟پدر و مادرشون دلشون نمی‌خواد اونا کنارشون باشن؟..."مادر انگار هنوز هم در مقابل پسر جوانش جوابی نداشته باشد،سکوت می‌کند و لحظاتی بعد می‌گوید:"از وقتی دوست هم محله‌ ایش شهید شد،انگار غم عالم روی دلش سنگینی می‌کرد.دلتنگ رفقای شهیدش بود که رفته بودند و تنهایش گذاشته بودند.اشک می‌ریخت و می‌گفت: نمی‌دونم چه گناهی کردم که شهادت نصیبم نمی‌شه؟...یکی از دوستانش می‌گفت:برای امنیت محله که پست می‌دادیم و برمی‌گشتیم مسجد تا چرت کوتاهی تا وقت نماز صبح بزنیم،ورد زبان عبدالحسین قبل از اینکه چشمانش گرم شود،این بود که:یعنی می‌شه شهادت قسمت منم بشه...؟ پایان فراق "همه از اتفاقی که برای عبدالحسین افتاده بود خبردار شده بودند،اما کسی دل گفتنش را به من نداشت.بالأخره خودش خیال همه را راحت کرد و زنگ زد و گفت:بیا اصفهان.من تو بیمارستان بستری‌‌ام...تا دیدمش،اشک امانم نداد.گفت:نگاه کن مادر!تو این اتاق،یکی دستش قطع شده،یکی پاشو از دست داده...فقط که من مجروح نشدم...نگاهش کردم و گفتم:لبات خشک شده،الان برات آب میارم.گفت:نه.بدنم عفونت داره.دکتر گفته آب برام ضرر داره.گفتم:لاأقل این دستمال رو بزن تو آب و بزن روی لبت تا عطشت از بین بره...برای دلخوشی من دستمال را گرفت و در آب زد..."مادر بغضش را فرومی‌خورد و با چشمهایی که حالا بارانی شده،می‌گوید:"دلم آتش گرفته بود.گفتم:به یاد اهل بیت امام حسین(ع) بیفت که تشنه بودند.به یاد لب تشنه قمر بنی‌هاشم(ع) بیفت که با وجود تشنگی،آب نخورد.اینجوری تحمل تشنگی برات آسون تر می‌شه...تا این را گفتم،عبدالحسین خندید و گفت:خب اینارو از اول می‌گفتی.وقتی می‌تونی اینجوری نگاه کنی،چرا بی‌تابی؟...فردای آن روز مرا راهی تهران کرد و گفت او را هم یکی دو روز بعد به بیمارستانی در تهران منتقل می‌کنند اما دو روز بعد،به جای بیمارستان،عبدالحسین مهمان بهشت زهرا(س) شد..."مادر آهی می‌کشد و می‌گوید:"یکبار رفته بودیم سر مزار مرحوم پدرش.عبدالحسین گفت:میای بریم قطعه شهدا و یه سری هم به شهید چمران بزنیم؟موافقت کردم اما در برگشت آنقدر دیر شد که به تاریکی خوردیم و نشد به قطعه شهدا برویم.شبی که از اصفهان به تهران برگشتم،خواب دیدم عبدالحسین به خانه برگشته.وضو گرفت و کتش را پوشید.گفتم:به سلامتی کجا؟گفت:می‌خوام برم بهشت زهرا(س).دلم تنگه.می‌خوام برم پیش شهید چمران...از خواب که پریدم،چند ساعت بیشتر طول نکشید که شنیدم عبدالحسین مهمان رفقای شهیدش و شهید چمران شده..." منبع؛ همشهری محله شهرداری منطقه 15 نویسنده: مریم شریفی

مشخصات شهید ترک عبدالحسین

جنسیت مرد
نام پدر محمدحسین
نام مادر معصومه
برادر شهید ندارد
استان تهران
شهرستان تهران
شهر تهران
شهر تهران
محل تولد تهران
منطقه 15
محله مسعوذیه
تاریخ تولد 1346/11/20
تاریخ شهادت 1365/4/23
محل شهادت مهران
محل دفن بهشت زهرا
قطعه 53
ردیف
سن هنگام شهادت 19
عملیات
یگان اعزام کننده بسیج
وضعیت تاهل مجرد
فرزند
تحصیلات دیپلم
شهر محل تحصیل تهران
رشته تحصیلی
ملیت ایرانی
دین مسلمان
مذهب شیعه
شغل دانشجو
×

وصیتنامه شهید ترک عبدالحسین

وصیتنامه ها :
1
2
3
قال الله تعالی فی محکم کتابه الکریم: یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی ای نفس آرمیده بازگرد به سوی پروردگار خویش. خشنود و خشنود شده. پس در آی در بندگانم و درای در بهشتم. سوره فجر آیات 27 الی آخر پروردگارا؛ معبودا؛ ای نوای بی نوایان؛ ای نیاز نیازمندان؛ ای نجات گمراهان؛ ای روشنی دل عارفان؛ ای فروغ قلب خالصان؛ ای قبله مخلصان؛ ای عطا بخش گدایان؛ ای جلیس ذاکران؛ ای انیس شاکران ... کدام جستجوگر به جستجویت برخواست و تو را نیافت؟ کدام عاشق دلباخته به درگاه لطفت آمد و به وصال تو برسید؟ آنانکه در این دریای پرخروش دنیا به جستجویت برخواستند ترا یافتند و آنانکه به عشق دیدارت با پای دل به سوی تو آمدند با دیده جان، به عشق دیدارت نائل شدند و مشمول آیه شریفه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی تو شدند. خدایا؛ معبودا؛ الها؛ ای معشوق عاشقان... با چه زبانی تسبیح بگویم این همه لطفت را در حق بنده حقیرت بنده که در غرقاب گناه غرق بودم و تو نجاتم دادی. ای پناه بی پناهان... تو این سعادت بزرگ را به این حقیر عطا فرمودی ... من با توجه به گناهکار بودنم حتی فکر این سعادت عظمی را نمی کردم ... اما ای دریای حجت و ای اقیانوس بیکران لطف و مرحمت ... تو مرا نجات دادی و هدایتم کردی و به سوی خودت دعوتم کردی ؛ آری ... نه قلم توانای نوشتن و نه کاغذ توانای حمل این تسبیح را دارد؛ چه رسد به زبان الکن من که بتواند حمد بگوید ترا.. پس بپذیر از من این جان ناقابلم را که فقط به عشق تو و برای تو جانم را می دهم و ای کاش چندین بار قطعه قطعه می شدم و دوباره زنده می شدم و در راهت کشته می شدم؛ چون یک جان برای دادن در راهت لایق نیست. خدایا مارا از پیروان راستین رسول الله و ائمه اطهار و پیر خمین قرار بده و قلب این امام عزیز را ازما خشنود بگردان. اگر نتوانستم آنچنان که باید به اوامر ایشان جامعه عمل بپوشانم و وای برما اگر روز قیامت، رسول الله و ائمه اطهار و رهبر عزیزمان از ما شکایت کنند نزد پرودرگار تعالی. با سلام به محضر تبارک حضرت حق و حضرت رسول و امام عصر(عج) و نایب بر حقش امام کبیر و خانواده های شهدا و تمامی مومنین و مومنات و با سلام به محضر تمامی دوستان، بستگان، همکلاسی ها و عزیزان و امت حزب الله ایران اسلامی. این حقیر بسیار کوچکتر از آن هستم که بخواهم و بتوانم شما را نصیحت کنم. لیک برحسب وظیفه چند کلامی را هر چند تکراری باشد(از سوی دیگران) به محضر مبارکتان عرضه می دارم. عزیزان؛ وصیت اول من، وصیت حضرت علی علیه اسلام نسبت به فرزندان خودش می باشد که در خطبه 252 آمده است و آن خطبه را توصیه می کنم به شما که حتما بخوانید. در این خطبه بهترین کلام مولای ما آمده است و با کلمه اوصیکما بتقوی الله شروع می شود. و اما وصیت دوم من این است که نکند امام عزیز را تنها بگذراید و هر روز بخاطر امری، رفتن به جبهه و دفاع از اصل اسلام را به تعویق بیندازید که اگر خدای ناخواسته این موجود شود؛ آن وقت در روز جزا نمی توانیم مدعی این باشیم که ما از شیعیان و دوستداران اهل بیت بوده ایم و آن و قت باید با کمال شرمندگی نزد حضرت و ائمه اطهار حضور بیابیم و ای بر ما اگر این طور باشیم. و اما سومین وصیت من این است که به واجبات دینی و تکالیف دینی بسیار پایبند باشید . قرآن را زیاد بخوانید که هر چه بخواهید در قرآن می یابید و هر کتابی را که مطالعه کنید؛ منشاء آن در قرآن است و اگر قرآن را با تعمق خواندید؛ دیگر نیاز به مطالعه کتب مختلفه نیست. نهج البلاغه؛ این کتاب عظمی را مطالعه بفرمایید. نمازتان را حتی الامکان اول وقت بخوانید. مساجد را خالی نکنید که به گفته امام عزیز مسجد سنگر است. نگاهتان را تنظیم کنید که فقط در جایی که خدا امر فرموده نگاه کنید و گوشتان را کنترل کنید وآنچه را معبود فرموده؛ گوش دهید. پاهایتان را کنترل و آنجا که پرودگارتان فرموده بگذارید. نکند از نعمت های الهی استفاده ای کنیم که مولای ما راضی نباشد و شکرگزاری و حمد و ثنای بنده از پرودگارش این است که از نعمت هایی که خداوند عنایت فرموده فقط در جایی که اجازه داده است استفاده کند و غیر این کفران نعمت الهی است. در مراسم دعاهای کمیل و نمازهای جمعه حتی الامکان شرکت کنید و امام عزیز و رزمندگان اسلام و مجروحین و معلولین و اسراء را دعا کنید و برای شهداء علو درجه را بخواهید. دعا کنید برای فرج مولای ما و صاحب ما و آقای ما امام زمان عج الله. در پایان از شما عزیزان؛ دوستان گرامی؛ برادران مکرم؛ اقایان محترم طلب حلالیت می کنم و از شما می خواهم که بنده حقیر را ببخشید و اگر اشتباهی از من سرزده به بزرگی و آقایی و کرمتان ببخشید. من بیچاره را که من نمی نمیتوانم جواب شما عزیزان را در قیامت، اگر رنجانده باشم، بدهم. پس بنده را ببخشید و اگر اشتباهی رخ داده از آلودگی من بوده است. پس شما به بزرگواری خودتان این حقیر را ببخشید. باری ای عزیزان... اگر کسی از شما چیزی از من طلب دارد، یا به صورت امانت داده و من توانسته ام بیاورم؛ حتما به منزل ما بروند و ببگیرند و مرا خوشحال کنند. یک وصیت دیگر هم باید عرض کنم که خیلی از شهدا این جمله را گفتند که خواهرم حجابت و برادرم نگاهت را حفظ کن. در ضمن اگر از کسی طلبی دارم آن را به حساب 100 امام بریزد. التماس دعای خیر دارم از همگی شما عزیزان. پروردگارا؛ کریما، رحیما، داورا، ای محبوب محبان، ای معشوق عاشقان، ای غوث مستغیثان، ای پناه بی پناهان، ای درمان دردمندان، ای سرمایه و غنای مستمندان، ای امید امیدواران، ای نوای بی نوایان، ای نیازم نیازمندان، خدایا، تا نقلاب مهدی، خمینی را نگه دار و به خانواده های مخترم شهدا اجر و ثواب و صبر عنایت بفرما و اسراء و مفقودین را سالم به اوطانشان بازگردان و شهدا را به علو درجه برسان. توفیق عبادت و بندگیت را به ما عنایت بفرما و السلام علینا و علی عبادالله الصالحین یکشنبه 24فروردین 1365 برابر با سوم شعبان 1406 و مصادف با 13 آوریل 1986 و روز مولود حضرت حسین بن علی علیه السلام
×

دست نوشته های شهیدترک عبدالحسین

دست نوشته ها :
1
2
3
×

زندگینامه شهید ترک عبدالحسین

تشنه لب رفت،با یاد کربلاییان... "دلش نمی‌خواست کسی از کارهای خوبش خبردار شود"،"بنابر وظیفه،به جنگ دشمن رفت اما وظیفه درس خواندن را فراموش نکرد"،"هر کار از دستش برمی‌آمد،انجام می‌داد؛آموزش قرآن می‌داد،با سخنرانی در مدارس،روشنگری می‌کرد،برای امنیت محله،شب تا صبح نگهبانی می‌داد،خوب درس می‌خواند،جبهه می‌رفت" و...مادر با تصویر صادقانه ای که از عزیز سفرکرده اش ترسیم می‌کند،آینه ای در مقابلمان قرار می‌دهد و وادارمان می‌کند که بنشینیم و بی‌واسطه با فردی که در آینه می‌بینیم،خلوت کنیم و لاجرم قضاوت کنیم درباره زندگی و کرده ها و گفته های او...و خوش به حال کسی که از دیدن فرد در آینه،احساس رضایت و غرور کند...شاید اگر همه در هر برهه ای،با هرآنچه در اختیار دارند،بهترین کاری که از دستشان برمی‌آید انجام دهند،دیگر هیچ واهمه ای از روبرو شدن با آینه وجود نداشته باشد... این بار حاجیه خانم "معصومه کُندُری"،مادر شهید "عبدالحسین ترک"،به ضیافت خاطره های سرو جوانش دعوتمان کرد... گمنام نام آشنا "هرچه سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند،نتوانست.در همان حال که با نگاه غضب آلودش عبدالحسین را در جایش میخکوب کرده بود،با عصبانیت گفت:مدرسه رو یا صبح تا ظهر می‌رن یا ظهر تا عصر.آخه بچه جون!تو کجا می‌ری و چی کار می‌کنی که صبح می‌ری و شب می‌آیی؟...و عکس العمل عبدالحسین،باز هم سکوت بود و سکوت.چیزی که برادر بزرگترش را که حق پدری به گردنش داشت،بیشتر عصبانی می‌کرد.همه نگرانی پسر بزرگم برای این بود که می‌ترسید عبدالحسین گرفتار دوستان ناباب شده باشد و پایش به جاهای نامناسب باز شده باشد.یک شب که دوباره عبدالحسین دیر کرده بود،هرچه وقت تلف کردم تا از راه برسد و بعد سفره شام را باز کنم،نیامد.هرچند به او اعتماد کامل داشتم اما به پسر بزرگم گفتم:من،نمی‌تونم برم سراغش اما تو مردی و می‌تونی بری ببینی کجا می‌ره و با کیا نشست و برخاست داره.او هم با اکراه لباسش را پوشید و رفت و یک ساعت بعد که برگشت،گفت: مادر!دیگه هیچ وقت از عبدالحسین نپرس کجا می‌ره و کی میاد!گفتم:چرا؟سرش را پایین انداخت و گفت:اون جای بدی نمی‌ره.تو پایگاه بسیج مسجد پیداش کردم که داشت به بچه ها قرآن درس می‌داد..."مادر با لبخند در ادامه می گوید:"هیچ وقت دوست نداشت کسی از کارهای خوبش باخبر شود.وقتی برای اولین بار به جبهه رفت،برایش آش پشت پا پختم اما فردای آن روز برگشت!گفتم:پس چرا نرفتی؟گفت: اعزاممون یکی دو روز عقب افتاد.و بعد با لحن گلایه آمیزی گفت:داشتم می ‌اومدم،سید محمود(همسایه) رو دیدم.گفت:تو چرا هنوز اینجایی؟مگه نرفته بودی جبهه؟ما آش پشت پاتم خوردیم...مادر!چرا به همه گفتی من رفتم جبهه؟نمی‌خواستم کسی بدونه..." چه جوابی داری مادر؟ "تازه از راه رسیده بود.استکان چای را که در مقابلش گذاشتم،انگار رشته افکارش پاره شد.می‌فهمیدم فکرش مشغول چیزی است اما نمی‌توانستم حدس بزنم.بالأخره خودش زحمتم را کم کرد.برگه ای از جیبش بیرون آورد و جلوی دستم گذاشت و گفت:اینو امضا کنید.گفتم:چی هست؟گفت:رضایتنامه.می‌خوام برم دوره آموزشی واسه جبهه...شوکه شده بودم.اصلأ انتظارش را نداشتم عبدالحسین بخواهد من و 3خواهرش را رها کند و برود.با ناراحتی گفتم:تا حالا زحمت ما گردن برادرات بود اما اونا باید به فکر زن و بچه خودشون باشن.خیال می‌کردم به لطف برادرات دیپلمتو می‌گیری و عصای دستم می‌شی اما هنوز درستو تموم نکرده،حرف از رفتن می‌زنی؟نه.امضا نمی‌کنم.چیزی نگفت و رضایتنامه را در جیبش گذاشت اما یک هفته بعد دوباره با همان برگه در مقابلم نشست.گفتم:مگه نگفته بودم امضا نمی کنم؟گفت:چرا اما منم خواستم بگم روز قیامت،پیش خانم فاطمه زهرا(س) و امام حسین(ع) جلوی راهتو می‌گیرم و می‌گم من می‌خواستم برم جبهه و از اسلام دفاع کنم اما مادرم اجازه نداد.اون روز چه جوابی داری به اون بزرگواران بدی؟...با آن حرف،دهانم را بست.رضایتنامه را که امضا کردم،انگار تمام تهران را قباله کردم به نامش!بس که خوشحال شد..."‌مادر مکثی می کند و برای اینکه حق پسرش را ادا کرده باشد،می‌گوید:"جبهه را به خواست خودش رفت اما هیچ وقت از درسش که خیلی برای من مهم بود،غافل نشد.همیشه کتابهایش را هم با خودش به منطقه می‌برد و نه تنها توانست دیپلمش را بگیرد بلکه همان سال اول،در دانشگاه هم پذیرفته شد.با وجود جوانی،آنقدر از نظر علمی و فکری قوی بود که در مسجد به بچه ها درس می داد و در مدارس سخنرانی می کرد." جا مانده از کاروان "هنوز چند روزی از شروع ترم سوم دانشگاه نمی‌گذشت که یک روز آمد و بی مقدمه رفت سراغ ساکش.در مقابل نگاه متعجب من،گفت:امام گفتن در این شرایط حساس جنگ،هر کس می‌تونه کاری انجام بده،حتی در حد آب دادن به دست مجروحان،خودشو به جبهه‌ها برسونه...منم تصمیممو گرفتم.دوباره می خوام برم...گفتم:مگه فقط تو باید بری؟تو قبلأ رفتی و وظیفه‌تو انجام دادی.اصلأ تکلیف درس و دانشگاهت چی می‌شه؟در جوابم گفت:هر کس به جای خودش.نگران دانشگاه منم نباش.حتمأ برامون کلاس جبرانی می‌ذارن.من باید برم.اما این بار،می‌مونم تا جنگ تموم بشه..."مادر سری به حسرت تکان می‌دهد و می گوید:"فکر نکنی اینجا هم که بود،مال ما بود ها!یک لحظه از فکر هم‌رزمانش غافل نبود.یادم هست شب عید،همه بچه‌ها می‌خواستند در خانه ما جمع شوند.صبح به عبدالحسین گفتم:یه امشب رو زود بیا خونه که شب عیدی با خواهر و برادرات دور هم باشیم...با لحن خاصی گفت:چرا اینجوری می‌گی مادر؟پس اونایی که تو همین شب عید،تو جبهه و جلوی توپ و تفنگ دشمن هستن،خواهر و برادر ندارن؟پدر و مادرشون دلشون نمی‌خواد اونا کنارشون باشن؟..."مادر انگار هنوز هم در مقابل پسر جوانش جوابی نداشته باشد،سکوت می‌کند و لحظاتی بعد می‌گوید:"از وقتی دوست هم محله‌ ایش شهید شد،انگار غم عالم روی دلش سنگینی می‌کرد.دلتنگ رفقای شهیدش بود که رفته بودند و تنهایش گذاشته بودند.اشک می‌ریخت و می‌گفت: نمی‌دونم چه گناهی کردم که شهادت نصیبم نمی‌شه؟...یکی از دوستانش می‌گفت:برای امنیت محله که پست می‌دادیم و برمی‌گشتیم مسجد تا چرت کوتاهی تا وقت نماز صبح بزنیم،ورد زبان عبدالحسین قبل از اینکه چشمانش گرم شود،این بود که:یعنی می‌شه شهادت قسمت منم بشه...؟ پایان فراق "همه از اتفاقی که برای عبدالحسین افتاده بود خبردار شده بودند،اما کسی دل گفتنش را به من نداشت.بالأخره خودش خیال همه را راحت کرد و زنگ زد و گفت:بیا اصفهان.من تو بیمارستان بستری‌‌ام...تا دیدمش،اشک امانم نداد.گفت:نگاه کن مادر!تو این اتاق،یکی دستش قطع شده،یکی پاشو از دست داده...فقط که من مجروح نشدم...نگاهش کردم و گفتم:لبات خشک شده،الان برات آب میارم.گفت:نه.بدنم عفونت داره.دکتر گفته آب برام ضرر داره.گفتم:لاأقل این دستمال رو بزن تو آب و بزن روی لبت تا عطشت از بین بره...برای دلخوشی من دستمال را گرفت و در آب زد..."مادر بغضش را فرومی‌خورد و با چشمهایی که حالا بارانی شده،می‌گوید:"دلم آتش گرفته بود.گفتم:به یاد اهل بیت امام حسین(ع) بیفت که تشنه بودند.به یاد لب تشنه قمر بنی‌هاشم(ع) بیفت که با وجود تشنگی،آب نخورد.اینجوری تحمل تشنگی برات آسون تر می‌شه...تا این را گفتم،عبدالحسین خندید و گفت:خب اینارو از اول می‌گفتی.وقتی می‌تونی اینجوری نگاه کنی،چرا بی‌تابی؟...فردای آن روز مرا راهی تهران کرد و گفت او را هم یکی دو روز بعد به بیمارستانی در تهران منتقل می‌کنند اما دو روز بعد،به جای بیمارستان،عبدالحسین مهمان بهشت زهرا(س) شد..."مادر آهی می‌کشد و می‌گوید:"یکبار رفته بودیم سر مزار مرحوم پدرش.عبدالحسین گفت:میای بریم قطعه شهدا و یه سری هم به شهید چمران بزنیم؟موافقت کردم اما در برگشت آنقدر دیر شد که به تاریکی خوردیم و نشد به قطعه شهدا برویم.شبی که از اصفهان به تهران برگشتم،خواب دیدم عبدالحسین به خانه برگشته.وضو گرفت و کتش را پوشید.گفتم:به سلامتی کجا؟گفت:می‌خوام برم بهشت زهرا(س).دلم تنگه.می‌خوام برم پیش شهید چمران...از خواب که پریدم،چند ساعت بیشتر طول نکشید که شنیدم عبدالحسین مهمان رفقای شهیدش و شهید چمران شده..." منبع؛ همشهری محله شهرداری منطقه 15 نویسنده: مریم شریفی

×